تبليغاتX
خانوم لنگ دراز

خانوم لنگ دراز

+ نوشته شده در  2009/5/13ساعت 9:31  توسط خانوم لنگ دراز  | 

لنگ دراز بیزی است.

 واق عن یادش به خیر زمونی که هفته ای دو بار بلاگ آپ میکرد و روزی یه فیلم میدید و کلی یللی تللی هم میکرد و باز وقت اضافه میورد.

یعنی خونه برای این آدم تبدیل به مکانی در حد خوابگاه یا غذا خوری شده.

اتفاقن دیشب ساعت نه رفته بود خونه ی یکی از رفقاش و تا صبح داشتند کار میکردند. چهار نفر بودند و تو یه اتاق دور هم نشسته بودند و جلوی هر کی یه لپ تاپ باز بود. حساب کن تا ساعت دو و سه اوضاع خوب بود و آهنگی هم گوش میدادند و هرزگاهی مزاحی هم میکردند و بد نمیگذشت.

از سه تا پنج اما بیخوابی و خستگی چند روزشون یوهو سرباز کرده بود و  عصبی و پرخاشگر شده بودند.

دیگه نزدیکای شیش صبح که شد وارد فاز جدیدی شده بودند و همگی تو هپروت بودند و زل زده به صفحه ی مانیتور برای خودشون پرت و پلا میگفتند و هیستیریک میخندیدند.

یعنی یوهو لنگ دراز احساس کرد داره دیوونه میشه٬ اینه که بلند شد لباس پوشید و گفت " من میرم خونمون دو ساعت بخوابم" . یکی از رفقاش زیر لب زمزمه کرد: " تازه داریم راجع به صک ص استادا صوبت میکنیم کجا میری بابا".

دوتای دیگه هم اونقدری هوشیار نبودند که بفهمن لنگ دراز داره میره٬ اینه که فقط سری تکون دادن و ادامه ی صحبتشونو گرفتند که " به استاد فلانی می آد وحشی و خشن باشه" یا " استاد بیساری قطعن ناتوانی جن سی داره و کاری ازش بر نمی آد".

به هر حال دم صبح بود و هوا گرگ و میش که لنگ دراز از منزل رفیقش زد بیرون. یعنی توی اتوبان پشت فرمون خواب بود و نمیفهمید کجاست حتا. دیگه توی خیابون خودشون که رسید تازه اولین دسته های مردم داشتند از خونه هاشون میزدند بیرون و لنگ دراز با حسرت و حماقت خاصی نیگاشون میکرد.

بعد هم دو ساعتی خوابید و دوباره بلند شد رفت دانش گا تا هشت شب که برگشت منزل.

متوجه هستین؟ الان مدتیه برنامه زندگی لنگ دراز چیزی تو همین مایه هاس. یعنی اونقدری منفعل شده که به نظرم فعالیت اجتماعی دختر دائی پنج ساله یا بابابزرگ هشتاد سالش بیشتر ازون باشه. البته که لنگ دراز از اولشم چندان برونگرا یا اجتماعی نبود. 

از قضا یه درس دو واحدی رو هم با نمره ی هشت افتاده و اعصاب درستی نداره.

یعنی بایس بودین و میدیدن لنگ دراز چجوری استاد مربوطه رو تو راهرو خفت کرده بود و گریه میکرد و دو نمره ی اضافه گدائی میکرد.

و ببینین یه استاد تا چه حد میتونه حیوون و قصی القلب باشه که مروارید اشک لنگ دراز رو ببینه و به یه ورش حواله بده.

به هر حال با دست خودش گورشو کند٬ چون همتون میدونین که لنگ دراز نظر کرده ی حضرت ابلفضله و هر کی با لنگ دراز در افتاد ور افتاد.

حضرت خودش به کمرش بزنه.

آقا پریروز تو دانش گا یه بنده خدائی با صداقتی مثال زدنی برگشته از لنگ دراز میپرسه که: "ببین تو ولنتاین چی کار میکنن؟ آخه من تا حالا  ولنتاین نداشتم".

لنگ درازم برگشت گفت: هی بابا٬ ولمون کن عمو جون. منم حالیم نیس چیه. ولی هرچی هس به ما عذب اوغلی ها دخلی نداره.

این هم گفتم که یه وخ شک و شبه ائی راجب به شب ولنتاین لنگ دراز براتون باقی نمونه.

از قضا همون شب لنگ دراز سمت نارمک کاری داشت و برگشتنه تو یه تاکسی خطی نشسته بود و خسته و داغون داشت میرفت منزل...و همونجا احساس کرد عاشق راننده تاکسیهه شده.

متنفرم ازتون اگه یه درصد فکر کنین دارم شوخی میکنم.

طرف مرد چهل ساله ی مو جو گندمی ای بود و بچه ی تندرست و سلامتی هم بود. یعنی همچین یه پرده گوشت -عضله- داشت.

البته چهرشو درست ندیدم٬ اما پس کله و شونه های خوبی داشت.

خلاصه که منحصر به فرد ترین راننده تاکسی بود که به عمرم دیدم.

یعنی فقط یکی دو تومن داده بود رو سمند زرد قناریش سیستم صوتی بسته بود.

اون وخ صدای موزیکش رو هم بدون توجه به مسافرا گذاشته بود روی سی و جوری رفتار میکرد که انگاری هیچکی تو ماشینش حضور نداره. بعد مثه آدمای مست هم تو حال خودش بود و با موزیک فاز میگرفت و هدبنگ میزد و پشت هم سیگار دود میکرد.

یعنی قشنگ حس میکردی از پای دبه ی عرق سگی اومده نشسته پشت فرمون.

البته که ابدن جلف نبود و حرکاتش کاملن زیرپوستی بود. یعنی متوجه حال خرابش میشدی اما علامت واضح و قابل استنادی هم نمیدیدی.

وضعیت رانندگیش هم به صورتی بود که لنگ دراز ظرف سی دقیقه اندازه ی مصرف یک سالش آدرنالین ترشح کرد.

حساب کن لنگ دراز ششصد و پنجاه تومن پول داده بود٬ اون وخ هم موزیک با کیفیت خدا -در حد اجرای لایو- میشنید٬ هم از تماشای کت و کول رانندهه حض بصری میبرد٬ هم سوار تاکسی بود و به خونه میرسید و هم اینکه کل مجموعه هیجانی تو مایه های شهربازی یا حتا بانجی و چتر بازی و پرش از ارتفاع داشت. یعنی هر لحظه حس میکردی با هزار تا سرعت داری میری که بکوبی پشت ماشین جلوئی و بری مرحله ی بعد. خود نید فور اسپید بود به مولا.

والله می ارزه. مفته اصن. ششصد و پنجاه تومن بدی این همه خدمات هم بگیری تازه. خدایا شکرت آدم از زندگیش چی میخواد دیگه.

اگه ذره ای فک میکنین دارم اغراق میکنم و بیخودی ازین راننده تاکسیهه قهرمان میسازم٬ میتونم نشونیشو بدم خودتون یه بار برین سوار شین. پیدا کردنش کار سختی نیس. چون یارو از تیپ و سر و وضع مثه گوهر بین بقیه راننده ها میدرخشه و یه ریزه شبیه این آقاهس. خط رسالت-فلکه دوم صادقیه هم کار میکنه. یعنی روی برچسب شیشه ی ماشینش اینطور نوشته بود.

اون شب البته داشت میرفت شهرک غرب. یعنی شانس لنگ دراز بود.

حاضرم قسم بخورم که اون شب مسیرشو عوض کرده بود و داشت میومد شهرک غرب برای ولنتاین. یعنی با کسی راندوو داشت.

این قشنگ از جو و اتمسفر ماشینش قابل تشخیص بود. از انرژی که به آدم میداد. مخصوصن توی مسیر هم سلکشنی از عاشقونه ترین آهنگایی که لنگ دراز به عمرش شنیده بود رو گذاشته بود.

خلاصه که باور بکنین یا نه لنگ دراز تو تاکسی اونقدر هایپر شده بود و فاز مثبت گرفته بود که با بدبختی هی عضلاتشو منقبض میکرد که یه وخ بلند نشه روی داشبورد بندری یا هلکوپتری بزنه. حتا احتمالش میرفت که خودشو از پنجره ی ماشین پرت کنه وسط اتوبان.

شک ندارم که بقیه ی مسافرا هم حسابی حال کردند.

البته مطمئن نیستم این آدم همیشه رو همچین مودی باشه٬ والله یه صندلیشو به صورت مادام العمر برای پنجشنبه شبا کرایه میکردم میگفتم سر راهش بی آد منم بر داره بریم رسالت و برگشتنی هم بیاره تو میدون صنعت پیادم کنه. دور هم باشیم خوش میگذره.

+ نوشته شده در  2009/2/16ساعت 19:33  توسط خانوم لنگ دراز  | 

میدونین رفقا٬ زندگی چیز خیلی بیخودیه. 

اینو من دارم بهتون میگم٬ آدمی که ظرف چند ثانیه بهترین رفیقشو تو یه حادثه از دست داد.

ماجرا ازین قراره که چهارشنبه شب- در حالی که برف میومد- بابا دید درستی نداشته و داوود رو کوبونده تو بلوکهای بتونی وسط میرداماد و داغونش کرده.

بعد هم جسد داوود بی نوا رو تو اون برف و سرما٬ کنار خیابون ول میکنه و با تاکسی به منزل مراجعت میکنه.

البته که سر خودش هم کوبیده شده بود تو فرمون و به ریزه خون دماغ و اینها شده بود.

دردسرتون ندم٬ صبح پنج شنبه جنازه ی داوود رو با جرثقیل از کف میرداماد جمع کردند و اوردن ریختند جلوی منزلمون.

منم رفتم پائین توی کوچه و برای دقایق طولانی واستادم به تماشا کردن تیکه پاره های رفیق قدیمی.

البته گریه نکردم. فقط چند بار تکرار کردم "چرا تو؟ این همه ماشین تو این شهر ریخته٬ نمیشد عوض تو یکی از اونا داغون شه؟".

خوب سرعت بالا بوده و شاسی داوود جا خورده اصن. یعنی محور چرخها کج شده و گلگیر هم پاره پوره شده.

اگه به من بود قطعن گواهینامه ی بابا رو سوراخ و از درجه ی اعتبار ساقط میکردم. درسته خود من چند باری خیلی خفیف و دوستانه داوود رو به اینور اونور کوبوندم٬ اما هیچ کودوم جدی نبودند. یعنی اصولن بچه ی قانعیم و تا این لحظه تصادف خسارتیه بالای پنجاه هزار تومن نداشتم. تصادف جرحی و کشته ای و اینها هم همینطور.

جالب اینکه بابا هم از سال شصت و سه -که پیکان جوانانشو تو جاده نابود کرده بود- به این ور کوچیکترین سانحه ی رانندگی ای تو کارنامش نداشته.

ظاهرن بعضی آدما اینجوریند. یعنی تصادف نمیکنند٬ نمیکنند...تا یکدفعه میزنند ماشینو از دور خارج میکنند کلهم.

نشون به اون نشون که بعد ازون تصادف سال شصت و سه٬ آهن پاره های پیکان جوانان فروخته شد و به جاش یک عدد رنوی کرم خریداری شد.

خلاصه که این هم ازین. پایان قصه ی داوود هم رقم خورد.

لابد با خودتون فک میکنین حالا چیزی نشده که و اینهمه ماشین میخورن تو در و دیفال و میرن تعمیر گااا بعد مثه روز اول-یا حتا بهتر از روز اولشون- میشن.

اگه همچین فکری کرده باشین بایس بگم آدم ساده و با نمکی هستین و من هیچ وخ این شوخیتونو فراموش نمیکنم.

آخه بابا جان٬ من قبلن براتون گفتم که چند هفتس خط موبایلم قطع شده و نه خودم نه والدینم پول نداریم بریم بدیم خطمو وصل کنند. اون وخ توقع دارین با این وضع از پس هزینه ی تعمیر ماشین بر آیم؟

مخصوصن که داوود٬ بیمه بدنه هم نبود. البته بود... ولی بیمه ی حضرت ابولفضل بود که خوب افاقه نکرد.

خلاصه از ما که گذشت. ولی شوما به بیمه ی ابولفضل و عباس و اینها بسنده نکنین و حتمن برین بدین یه جای رسمی و  درست حسابی بیمتون کنند.

چون این ابولفضل و ایل و طایفش بگیر نگیر دارند و یه ریزه هم مودیند. یعنی یوهو میزنند زیر مفاد قرارداد. بعد دست آدمم به جائی بند نیس خوب.

حالا منظور اینکه نقدن یه چند هفته ای بناست داوود تو کوچه خاک بخوره.

بعد اگه قسمت بشه و ابوی پول تو دست و بالش بی آد٬ میبره میخوابوندش تعمیر گااا و بعد از تعمیر هم قراره بفروشیمش. در اصل بندازیمش به یکی. چون دیگه به درد نمیخوره.

موضوع اینجاست که اونقدم من بچه ی روراست و صادقی هستم و سفره ی دلمو اینجا پهن کردم که همتون میدونین داوود اسقاط و قراضست...و گرنه یه دستی به سر و روش میکشیدیم و میومدم همینجا آگهی میدادم و میکردمش تو پاچه ی یکی از شماها.

 یعنی چنون زبونی براتون میریختم و آسمون ریسمون میبافتم که فک کنین همین الان از کمپانی درومده و هیچم تصادفی و شاسی جا رفته نیست.

البته که بعید میدونم از شما چیزی به ما بماسه. اونقدی که ماشالله وزه و ناخون خشکین... هزار بار گفتم بیاین پول موبایل منو بدین٬ اصن به روی مبارکتون نیوردین و دستتونو کردین تو جیبتون و سوت زنان دور شدین.

هی بابا. به هر حال داوود هم رفت و قالم گذاشت.

 گاهی فک میکنم این یه حادثه ی ساده نبوده و لابد داوود قصد خودکشی داشته. مخصوصن الان یادم می آد که چند روز پیش هم توی اتوبان هی سعی میکرد خودشو بکنه زیر یه کامیونی.

حالا بازم دمش گرم. نخواست مو از سر من کم بشه.

و گرنه میتونس یه روز خودشو از روی پل سد خندان پرت کنه پائین و جفتمونو به کام مرگ بکشونه.

حالا درسته من موجود دیپ دپرشنی هستم و دل خوشیم از زندگی و این برنامه ها ندارم و گاهی وختا بدم نمی آد بمیرم٬ اما راسیاتش تخم اینجور مرگهای پر دردسر رو هم ندارم.

مثلن ترجیح میدم یه جور شسته رفته ای سکته کنم و خلاص. که با توجه به لایف استایل بخور و بخوابی که دارم این نوع مرگ چندان هم برام دور از انتظار نیست.

پ.ن: ببینین٬ درست که فک میکنم میبینم پای شما هم یه جورایی این وسط گیره. مخصوصن که به نظر میرسید یه عدتون به مهر و محبتی که بین من و داوود بود حسادت میورزیدین. جالب اینکه دو پست قبل راجبه داوود نوشته بودم و کلی قربان قد و بالاش رفته بودم. منظور اینکه متنفرم ازتون اگه چشمش زده باشین. حوالتون به حضرت عباس.

پ.ن بعدی: حالا درسته حضرت عباس بیمش خرابه٬ اما مطمئن باشین حواله هاش کار میکنه!

+ نوشته شده در  2009/2/7ساعت 1:29  توسط خانوم لنگ دراز  | 

        

میدونم الان از لنگ دراز متنفرین و هرچیم بخواد باتون صوبت کنه٬ محل نمیزارین و با غیظ برمیگردین که: برو همونجائی که تا حالا بودی.

ولی باور کنین این بچه تقصیر نداره.

 این من بودم که با ترکه واستاده بودم بالا سرش و نمیزاشتم هرز بپره و علافی کنه.

تعارف که نداریم٬ بلاگ نویسیم علافیه دیگه. فک کن وختی این آدم -لنگ درازو میگم- هشتش گروی نهشه و چند تا پروژه رو هوا داره٬ بیجا کرده که بلاگ بنویسه خب.

یعنی زبون بسته همچی که از دو متری کامپیوتر رد میشد٬ چنان برزخی میشدم و نگاه غصبناکی بهش مینداختم که شخم بر میشد و اصلن کامپیوتر که هیچی٬ خواب و خوراک هم از سرش میفتاد و چند شبانه روز بدون وقفه کار میکرد.

به هر حال اینا رو گفتم که حساب کار دستتون بی آد و پا روی دمب من نزارین! 

حالا درسته چهار بار نشستیم دور هم مزاح کردیم و لطیفه ای گفتیم و تو روتون خندیدم٬ اما دلیل نشه که فک کنین کلاه من پشم نداره و آدم لش و ولوئی هستم!

به این برکت قسم که پاش بیوفته چنان جذبه ائی دارم که لنگ درازو که هیچی٬ شوما رو هم سر جاتون میشونم! آره عمو جون!

اصن من نمیفهمم چه معنی داره دو روز که بلاگی آپ نمیشه شروع میکنین که " کوشی" و " دیشب اومدم آپ نکرده بودی٬ راستشو بگو با کی کجا رفته بودی".

مگه شما که میرین ده روز ده روز غیب میشین و عشق و حال میکنین٬ واسه من تعریف میکنین که سرتون کجا گرم بوده و با کیا بودین و چیکارا کردین و عجب کردین و چه کردین و اینها؟ د تعریف نمیکنین دیگه.

حالا ما دو روز پی بدبختیمونیم هزار جور حرف و حدیث در می آرین.

هی بابا.

بگذریم٬ من اعصاب درستی ندارم اینه که به پر و پاچه ی شما میپیچم.

والله عرض کنم خدمتتون که امروز لنگ دراز ژوژمان داشت. یعنی بنا بود همراه بقیه بچه ها بره کاراشو بچسبونه سی نه دیفال تا استادا و ملت بی آن تماشا کنن.

یه جور نمایشگاه شخمی دانشجوئی.

و دقیقن به خاطر همین ژوژمان کذائی بود که مدتی خبری ازش نبود.

یعنی بایس بودین و میدیدن چه تیپ عمله ائی پیدا کرده بود و یه هفته ائی حموم نرفته بود و حتا شونه هم به سرش نزده بود و دست و روشو نشسته بود.

یعنی تموم مردانی که ادعا میکردن دوسش داشتن٬ اگه تو این چند روز ریختشو دیده بودن بدون شک احساس حماقت میکردن و از لنگ دراز متنفر میشدند.

خلاصه که بلاخره ساعت چهار صبح امروز لنگ دراز تونست کارشو ببنده و بعد هم رفت حموم و دستی به سر و روی خودش کشید و برای تحویل کار اماده شد.

بلاخره قراره جلوی چهل پنجاه نفر راجبه کارت صوبت کنی و خوبیت نداره کثیف و بی ریخت باشی. مخصوصن که به نظر میرسه استادا به دختران زشت نمرات کمتری بدند.

اینه که لنگ درازم به دقت بزک دوزک کرد و موهاشو اتو کشید و بعد هم کت بلندی روی مانتوش پوشید تا سوراخی که آتیش سیگار روی جیب مانتوش درست کرده معلوم نباشه.

در اصل لنگ دراز سه تا مانتو بیشتر نداره که یکیش براش تنگه و اونقدی هم تو فصل امتحانات تن پروری کرده که شرمش میشد اونو بپوشه.

از دو تای باقی مونده هم یکیش چفت و بست و دکمه ی درست حسابی نداره و مدل ولنگ و وازیه که در شان روز تحویل پروژه نیست. اینه که مجبور شد مانتویی که با آتیش سیگار سوخته شده بود رو تنش کنه.

بدین ترتیب تموم روز مضطرب بود که مبادا کسی متوجه سولاخ روی مانتوش بشه.

اتفاقن میخواستم عکس کاراشو اینجا هم بزارم تا متوجه شین چقدر لنگ دراز هنرمند و آدم حسابیه.

اما بعد فک کردم یوهو پس فردا یکی از استادا در می آد که "از قضا کارتو روی بلاگت هم دیدم و به نظرم بهتره پی همون بلاگ نویسیتو بگیری و فکر معمار شدنو از سرت به در کنی. چون بلاخره ممکنه روزی تو مسابقه ی برترین بلاگ کفتران عاشق یه مقامی بی آری٬ اما مسلمن تو درس و مشخ به جائی نمیرسی".

اتفاقن خودمم مدتیه به همین نتیجه رسیدم.

یعنی یه زمونی فک میکردم لنگ دراز معمار بی نظیری میشه و آوازش تموم دنیا رو بر میداره و جماعتی در مقابلش به خاک میوفتند و کرور کرور معمار میان در محضرش مسئله میپرسن و اصلن سبک و شیوه ی جدیدی از خودش ابداع میکنه و اسمش برای همیشه در تاریخ موندگار میشه.

اما الان متوجه شدم که اشتباه میکردم.

اینه که اگه قسمت بشه و بلاخره لیسانسه رو بگیره٬ برای فوق میفرسمش بره یه رشته ی دیگه ائی مثه طراحی لباس یا صحنه و خلاصه طراحی هر آت و آشغالی غیر از ساختمون بخونه.

به هر حال این خصوصیت آدمای دلخسته و داغونه که دائم ازین شاخه به اون شاخه میپرند.

حتا دارم به این فک میکنم که این خداهه هم اگه یه کم ظرافت به خرج میداد میتونس یه رشته ی "طراحی آدمیزاد" تو دانش گا ها راه اندازی کنه و فارغ التحصیلاشو هم مستقیم تو دم و دستگاه خودش استخدام کنه و یه بخشی از کاراشو کنتراتی به اونا واگذار کنه.

بلاخره استانداردهای زیبائی شناختی مدتهاس عوض شدند اما سیستم طراحی میلیاردها ساله که آپ تو دیت نشده و بایس از نیروهای خلاق و جوون استفاده کرد.

خلاصه از من و شما که گذشت. اما اون وخ قول شرف میدادم چنان تخمه ترکه و اولاد خوشکل و خوشتیپ و سک سی ائی براتون طراحی کنم که روزی هزار تا کشته و فدائی بدند و تلافی ننه باباهاشونو در آرن.

+ نوشته شده در  2009/2/1ساعت 19:53  توسط خانوم لنگ دراز  | 

آقا و خانومی که شوما باشی٬ اینروزا اوضاع لنگ دراز بدجوری قمر در عقربه.

اونقدی کار و بدبختی و گرفتاری داره که گاهی با خودش میگه: خدایا٬ یعنی بازم به زندگی عادی برخواهم گشت؟ نکنه دنیا بخواد همینجوری بمونه. اون وخ خیلی بد میشه که آخه.

حتا در اثر فشار یه ریزه هوش و حواس و مشاعیرشو از دست داده. نشون به اون نشون که پریروزا تو یه شرکتی موقع خروج در سرویس رو باز کرد و رفت که بره تو توالت.

منشی و کارمندای بی حیا هم قاه قاه تو روش خندیدند و لنگ دراز دید خیلی زشته که در هیبت یه "معمار" وارد این شرکت شده٬ اون  وخ نتونسته در دو لنگه ی خروجی رو از درب نم کشیده و طبله کرده ی توالت تشخیص بده.

اینه که برگشت گفت: محورای فضائیتون خوانا نیس. این خیلی بده که قویترین محور میره میخوره به درب توالت.

بعد هم نگاه تحقیر آمیزی به منشی و دار و دستش انداخت و اینبار از درب اصلی خارج شد.

ازونطرف یه هفته ای هست که خط موبایلش یه طرفه شده. چی فک کردین؟ خوب توانایی پرداخت هزینشو نداشت.

شوما هم که عین خیالتون نیس. چمیدونم بردارین کمپینی گلریزونی چیزی راه بندازین و شصت هزار تومن ناقابل جور کنین تا این بچه خطشو وصل کنه.

حالا جهنم و ضرر. پنجاه تومنشو هم که شما متقبل شین٬ الباقیشو خودش جور میکنه. خوب اونقدام فقیر نیس که.

لابد میگین به ما چه. اون زمونی که پتو رو میکشیدی رو سرت و تا صوب با دانی صوبت میکردی میخواستی فکر اینجاشو هم بکنی. خوب بدم نمیگین٬ ولی رحم و مروتتون کجا رفته آخه بی انصافا.

البته که ولش کنین اصن خط موبایل میخواد چی کار. گوشی و تیلیفون مال اونائیه که یکیو دارن که دلنگرونشونه و زرت و زرت میخواد بهشون زنگ بزنه٬ نه لنگ دراز که سال تا ماه صدا از گوشیش بلند نمیشه.

یه زمونی بوق داوود از کار افتاده بود و لنگ دراز به این نتیجه رسید که اصولن "بوق" عنصر زائدیه که روی اتوموبیل بسته شده و در نبودشم اتفاق خاصی نمیوفته. بعدها برف پاک کن هم خراب شد و باز لنگ دراز به همون نتیجه رسید.

حالا دو ماهی هس که جفت آینه بغل های داوود خراب شدن و اینبار لنگ دراز متوجه شد "آینه بغل" هم عنصر زائدیه.

یعنی یکی از آینه ها اصابت کرد به دختری که بغل خیابون واستاده بود و کج و کوله شد. اون یکیش هم زمونی که داوود نزدیکای دانش گا پارک بوده٬ یه بی مروتی زده شیکونددش و در رفته.

خوب این آینه ها هم اوریجینالش گرونه و مثلن لنگ دراز بایس کل داوودو بفروشه بده دو تا آینه بغل بخره. یعنی صرفه ی اقتصادی نداره. اینه که همینجوری بی آینه داره طی میکنه.

ماشالله لنگ درازم که بچه ی سرد و گرم چشیده ائیه و با هر شرایطی خودشو وفق میده. اینه که تو این چند وخ کاملن رانندگیشو از قید و بندهای "نگاه کردن تو آینه" آزاد کرده و همینجوری بر اساس غریزه میپیچه یا دور میزنه و لاین عوض میکنه.

اتفاقن فرق اونچنانی هم نداره. مخصوصن که همونزمون که آینه ها سالم بودن هم گلی به سر خودش نمیزد و بیشتر از آینه بغل به عنوان "ترازی" برای پارک کردن داوود استفاده میکرد.

یعنی هر وخ آینه میخورد تو دیوار٬ میفهمید خوب پارک کرده و از ماشین پیاده میشد.

لابد فک میکنین لنگ دراز رانندگی حالیش نیس و ناشیه. یا دست کم فک میکنین آدم بی شعوریه.

ببینین من اصراری ندارم نظرتونو عوض کنم٬ فقط این نکته رو در نظر داشته باشین که "مدل" اتوموبیلی که سوارش میشین نا خوداگاه رو رانندگیتونم تاثیر میزاره.

این ازون مفاهیم عمیقیه که لنگ دراز به صورت تجربی بهش رسیده.

یعنی دید وختایی که سوار ماشین مامانه٬ خانوم میره و خانوم می آد. راهنما میزنه٬ ترمز میزنه تا عابرا رد شند و خلاصه اینکه رانندگی ترتمیز و آبرومندی از خودش ارائه میده.

اما در عوض پشت داوود که میشینه٬ تغییر شخصیت میده و مثه حیوون تو دل مردم میپیچه و به احدالناسی راه نمیده و عقده ای رفتار میکنه.

انگاری کله خر میشه و از هیچی باکش نیست.

ملتفتین چی میگم؟ به همین خاطره که تو خیابون پیکان جوانانهای تصادفی یا وانت های درب و داغون از همه بدتر رانندگی میکنند. چون اینا چیز زیادی برای از دست دادن ندارند و غوطه ور تو همون "بی تفاوتی" معروفند.

البته که داوود قربونش برم خودش هم موجود با مرامیه و اهمیتی نمیده که گاهی لنگ دراز چرتی پشت فرمون بزنه. حتا مثه اسب راه خونه رو بلده و توی اتوبان بدون اینکه لنگ دراز دخالتی کنه٬ خودش خروجی مورد نظرو پیدا میکنه و میپیچه.

اصن این ماشین اونقدری بزرگوار و آقاست که هیچ ازینکه دورتادورش خط افتاده و تصادفیه دلخور نیست و همیشه متوجه علاقه قلبی که لنگ دراز بهش داره هست.

به هر حال سن و سالی هم ازش گذشته و مثه این بنز و بی ام دبلیو ها تازه به دوران رسیده نیس. یعنی حساب کن اونزمونی که هنوز کمری و پرادو و اینها که هیچی٬ حتا دیویس شیش هم اختراع نشده بود٬ داوود برای خودش عروس جاده های ایران بود و برو بیایی داشت.

به هر حال لنگ دراز و داوود٬ هر دو قدیمی و خستند.

و اگه الان گربند٬ یه زمونی پلنگ بودن!

حالا منظور اینکه بعد از بوق و برف پاک کن٬ این آینه بغل هم عنصر بیخود و به درد نخوریه. یعنی همینجوری پیش بره یکی یکی اجزای داوود کنده میشند و میوفتند و لنگ دراز هی میبینه همشون اضافه بودند.

یعنی همینکه موتور و چارتا چرخ بمونند کفایت میکنه به نظرم.

اصن از نظر زیبایی شناختی هم "آینه بغل" عنصر ضایعیه. یعنی هیچ به حجم ماشین نمی آد و کاملن الحاقیه.

انگاری دو تا سیخ از طرفین ماشین زده باشه بیرون.

حالا باز سیخی که از جلوی ماشین زده باشه بیرون یا از سپر عقب مثه دمب آویزوون باشه بهتر از آب در می آد و رو بدنه ی ماشین هم میشینه.

اما اینجوری خیلی بی ریخته خدائی.

 

+ نوشته شده در  2009/1/21ساعت 20:10  توسط خانوم لنگ دراز  |