تبليغاتX
خانوم لنگ دراز

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان، جان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز...

دیدید یه چیزایی هستن که تا زمونی که داریشون حالیت نیس و تازه وختی از دس میدیشون دوزاریت میوفته که ای دل غافل حیف شد.
حالا این صورته کلیشه اییه مسئله بود.

 بر عکس این یه چیزایم هستن که تا زمونی که از دستشون ندی متوجه زائد بودنشون نمیشی!  نمونش همین بوق . یعنی چار-پنج ماهی بوقه داوود خراب بود و از کار افتاده بود و تو همین مدت لنگ دراز دید که بوق کاربردی مفید تر از فحش دادن نداره که اونم لنگ دراز سعی میکرد با نور بالا زدن برگزار کنه.

یعنی وختی ماشینت بوق نداشته باشه خود به خود به یه مرحله ی باکلاسی توی رانندگی میرسی که هم متین تر میرونی و کثافت کاریای رایج رو انجام نمیدی و هم اینکه دیگه بوقو به عنوان فحش به سره کسی نمیکشی.

خلاصه اینکه بعد چار پنج ماه بلاخره خونواده که  دلنگرونه وضعیته بی بوقیه لنگ دراز بودند یه گلریزونی کردند و به زور روی ماشینش بوق بستند.

باور بکنین یا نه، ازونروز رانندگی لنگ دراز به طرز معنی داری گاو مابانه شده و همینجوری هوشی میپیچه تو دل ملت و به احد الناسی هم راه نمیده و تازه برای ایجاد رعب و وحشت تو دل عابرایی که قصد رد شدن از خیابونو دارن هم یکسره میبوقه که یعنی: من آدمه ناراحتیما! بیای جلو زیرت میکنم، حالا خود دادنی.

خلاصه اینکه رویه هم حساب کنی نبود بوق بهتره بودشه. لاقل برای خیابونای تهران که جواب نمیده، چون اونقد در معنای غیر واقعیش به کار گرفته شده که دیگه لوس شده و در بهترین حالت به تمه معروفه: بوق، بووووق، بو بوق بوقه عروسکشون تغییره هویت داده.

حالا اینهمه صغرا کبرا چیدم که بگم روابط عشقولانه هم تو زندگی لنگ دراز عینهو همین داستانه بوقه شده. یعنی تا از رو ماشین بازش نکنی و یه چند روزی بی بوق تو خیابونا نچرخی متوجه اضافی بودنش نمیشی!

البته اونقدی احمق نیستم که بگم تا بوده اضافی بوده و تا دنیا دنیاستم اضافی میمونه، نه.
منظورم اصلن کلی گویی نیست، بلکه تو مقیاسه کوچیکی مثه "زندگی لنگ دراز" و حتا ازونم کوچیکتر یعنی " دوره ایی از زندگی لنگ دراز" که الان باشه، روابط عشقولانه کاملن زائد و بی معنی به حساب میان.

شاید برای شما هم پیش اومده باشه، حس کنید میخواهید برای خودتون باشین یا چمیدونم فک کنین تمومه توجه و انرژیتونو برای خودتون نیاز دارین و جایی برای شخص دومی نیس.

البته دقت کنین مسئله اصلن  ربطی به خودخواهی نداره و از جنس دیگریست.
حرف سره تواناییه که حس میکنین ندارین، حرف سره انرژی و اشتیاق و انگیزه اییه که ندارین،
حرف سره اینه که به سادگی "نمیتونین" و تمام...

دیروز لنگ دراز به صورته کاملن اتفاقی یکی از پسرای مربوط به تابستونه گذشته رو نزدیکای خونشون دید، پسرک کلی بوق و چراغ زده بود و بعدم اومده بود سمت راست شیشه رو پائین داده بود و داد زده بود که : چطوری تو؟!

خلاصه اینکه زدند کنار و طرف اومد سوار ماشینه لنگ دراز شد، چیزی برای گفتن نداشتند و لنگ دراز الکی میگفت که یه جوری شدی و عوض شدی  و اونم میگفت که مرتب باشگا میره و وزن اضافه کرده و چمیدونم صورتش پر تر شده...بعد میپرسید که بهتر شده یا بدتر؟ و لنگ درازم گفت چمیدونم والله اونی که بایس بپسنده میپسنده لابد، منو سنن!

پسرک بچه ی قد و بالا داره خوش هیکلی بود و باباش تو کاره واگزاریه مالکیت نود و نه ساله ی زمینهای دوبی و قبرس و گینه ی بیسائو و جزایره بورا بورا بود.
 از همین دلالایی که دستچینی از بنجل ترین زمینهای سرتاسره کره ی زمینو با وعده ی گرفتن اقامت و فلان و بیسار تو پاچه ی ایرانیا میکنن.

ازین تیپهای  به ظاهر همه چی تمومی بود که اولش آدم معذب میشه و فک میکنه چطور میتونه از پس همچین آدمی بر بیاد....
یعنی ناراحتت میکرد و با خودت میگفتی کاش طرف قدری معمولی تر بود . اما باور نمیکنین که همین آدم در اصل تا چه حد موجوده بی ادعا و بی شیله پیله و البته غمگینی از آب درومد.

یعنی اونقدری بی روحیه و دلمرده بود که میماندی چه کارش کنی. همونزمزمون-تابستونه پارسال- لنگ دراز دائم کارش روحیه دادن به این موجوده خسته ی ترحم انگیز بود. یعنی مدام بهش میگفت تو چته؟  میدونی چقد آدم دوس دارن جایه تو باشن؟ اونخ تو اینجا نشستی و ادا اطفار آدمای بدبخته آخی طفلکی رو از خودت در میاری.
اونم لبخنده  بی معنی ایی میزد و میگفت: ای بابا... لنگ دراز...

خلاصه اینکه نگه داشتنه این آدم روی خط زندگی کار مشکلی بود، حس میکردی روی لبه ی زندگی راه میره و با یه تلنگره کوچیک پرت میشد تو یه دنیای دیگه.

به هر حال اداره کردن این رابطه برای لنگ درازی که خودش حال درست و درمونی نداشت و دائم بین مردگی و زندگی در نوسان بود، شده بود قوزه بالا قوز.
 اینه که همون زمون بعد چند وخ معاشرت لنگ دراز حالیه پسرک کرد که به درده هم نمیخورن...اونم که خوب گفتم تیپی نبود که تو قید و بنده چیزی باشه و بدون اصرار یا حرفه اضافی ایی قبول کرد و راشو کشید رفت.  البته که اگه نمیشناختیش فک میکردی از غرورشه، ولی خب لنگ دراز میدونست اونچیزی که تو وجوده پسرکه یه بی تفاوتیه عمیق در برابر جریاناته دنیاست نه غرور یا همچین چیزی.

بگذریم، دیروز موقع خدافظی پسرک همینجوری که دستشو برای دس دادن جلو می اورد پرسید که آیا لنگ دراز دوس داره دوباره با هم باشند؟

یه لحظه دله لنگ دراز از تماشای توده ی عضلاته بازوی پسرک که با جابجایی دستش تپش خفیفی پیدا کرده بود، لرزید.

 حس کرد پسرک رد نگاهشو رو خطوط پیرهنش خونده و با جمله ای بی معنی سعی کرد مسیر گفتگو رو عوض کنه: برو پودرتو بخور پفت نخوابه بابا جون! پسرک هم گفت: ما پودری نیستیم بچه جون، اینی که میبینیو کلی دمبل بالاش زدم!

اینبار پرسید: خوب کی دوباره همو ببینیم؟ لنگ دراز با لبخنده مسخرش جواب داد: چمیدونم... اگه شانسم بزنه یهو دیدی باز تو کوچه-خیابون دیدمت.
  پسرک با غیظ روشو برگردوند و پیاده شد .


ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش، بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش.....

شیش سیخ سوسیس! سیخی شیش هزار

میدونین یه وختایی نوشتن واسم خیلی سخت میشه. اونقدی که هی میام صفحه ی   "پست مطلب جدید" رو باز میکنم و با یه حالت بی روح ، در حالی که حماقت از ریختو قیافم میباره نیگاش میکنم و با خودم میگم: خوب که چی؟ یا همون " سو فا-کینگ وات؟" بعدم صفحه ی سفیدو میبندم و سوت بلبلی زنان میرم پی کارم.

دلیل این فرار از نوشتن هم خیلی سادست: یکهو میبینم کیلومترها از لنگ دراز دور شده ام -بخوانید عقب افتاده ام- و دیگه هیچ جوره باهاش ارتباط برقرار نمیکنم.
انگاری اونقد ورم کردم و گنده شدم که دیگه تو قالب لنگ دراز جا نمیشم.

بلاخره که چی؟ زندگی من که در لنگ دراز بودن خلاصه نمیشه و این فقط یه روی سکه است. یعنی لنگ دراز در اصل یک وجه از شخصیت منه-که البته به بقیه ی وجوه میچربه- ولی همه ی من نیس.

من مجموعه اییم از خانوم لنگ دراز و خوکی خانوم و ان آقا و خانومه پاچه گیر و هزار جور موجود مزخرف دیگه که تازه این یارو لنگ درازی که شما میشناسیدش گل سرسبده تمومه ایناس!

باور نمیکنین که بعضی وختا به همین لنگ دراز خودمون هم حسودی میکنم....

راستی بهتون گفته بودم که خانوم مشاور برگشت بهم گفت که ماسک میزنی و  خود سانسوری میکنی؟ آره خوب همینجوره.
 گاهی اونقد سر و ته لنگ درازه محبوبمو میزنم و زیر هزار جور شکلکه مصنوعی قایمش میکنم که دیگه هیچی ازش باقی نمیومنه.

ای بابا...بگذریم.

میگما این گربه هام عجب کمری دارن ماشالله هزار ماشالله! هر شب که لنگ دراز بی نوا خسته و کوفته میره که بخوابه، اینا شروع میکنن به زید بازی و سر و صدا و آه و ناله تا خوده صبح!

مخصوصن انگاری سطل آشغال کوچه ی لنگ دراز اینا یکی از معروفترین سکز کلابهای منطقه رو در خودش جا داده. چون عصر به عصر هرچی گربه  ی نره غوله هورنیه راشو میکشه میاد تو کوچه ی لنگ دراز اینا و وا میسته به تیک زدن با ماده های توی سطل آشغال...

فردا صبحشم این ماده ها آش و لاش و پاره پوره دور و بر سطل ولو اند به آفتاب گرفتن. بیچاره هارو همچین زمینشون زدن که هرچی هم پخ و چخ کنی نای بلند شدن ندارن! دیگه چی بشه که یکیشون بلند شه لنگون لنگون و گشاد گشاد خودشو بکشه لای شمشادا!

خوب بلاخره بهاره و فصل جفت گیری و این صوبتا.

ازونورم که وجه " پاشم بیام بکنمت" آقایون بدجوری فعال و آوت آف کنترل شده و خلاصه اینکه حسابی زده بالا و جلوی چششونو گرفته.

یعنی همینجوری دور و برتو که نیگا کنی ملت مشغول نخ دادن و تیک زدنن.
 همین ایران زمین که تا چند وخ پیش وسط هفته ها قو هم توش پر نمیزد، الان تو هر روز و هر ساعتی بری جای سوزن انداختن نیست و همه هار و تار دنباله سوراخی روزنی چیزی میگردن.

اصن را هه دور چرا؟ تو همین بلاگستانه خودمون. نیگا کنین ببینین بهار که میشه چجور ملت شورو میکنن به جنصی نویسی.

بیرونم که هیچی دیگه، از استاد و همکار گرفته تا عمله و بنا و بقال و ماست بند حالی به حالین و میخوان بات بلاسن.

امروز بعد از ظهر لنگ دراز خسته و مونده داشت برمیگشت خونه که فک کرد شاید بد نباشه چند پر کالباسی چیزی بخره و ببره خونه بزنه تنگه نون و خیارشور و ویتامینای بدنشو تامین کنه.

خلاصه زد بغل و رفت تو یه دونه ازین سوسیس کالباس فروشیا.
دردسرتون ندم، همونجا با خودش فک کرد حالا که تا اینجا اومده خوبه سوسیس بخره تا یه وعده قضای گرم بزنه به بدن.

اینجوری شد که صداشو صاف کرد و خطاب به آقای فروشنده گفت: دیویس و پنجا گرم کوکتل بلغاری بدین لطفن.

مرتیکه هم دستشو برد توی فریزر و یه دونه کوکتل بلغاریو گرفت لای مشتش و همینجوری که وقیحانه توی هوا تکون، تکونش میداد نیششو باز کرد و پیروزمندانه گفت: این بلغاریا خیلی یوغور و کت و کلفتندا !
 دو تاش بیشتره دیویس و پنجا گرم میشه.

لنگ درازم گفت: خوب سه تا بدین.

خلاصه مرتیکه سه تا بلغاریو انداخت توی کیسه و بعدم برگشت گفت: سوسیسا رو خودتون میخواین بپزین؟!

لنگ درازم همینجوری مستاسل مونده بود که ربطه این سواله ناغافل چی میتونه باشه؟ و بعد که یاده اظهار نظر بی مورده مرتیکه راجبه سایزه!
سوسیسا افتاد، احتیاط رو در این دید که چیزی به گردن نگیره. اصلن از کجا معلوم که "پختنه سوسیس" فحشی چیزی نباشه؟ اینه که برگشت گفت: نه!

مرتیکه هم با پوزخند گفت: پس کی میپزه؟ مادرتون؟ و همینجوری که لنگ دراز دهنشو باز کرد که بگه نه شوهرم میپزه، مرتیکه برگشت گفت: آخه بهت میخوره که خودت سوسیس خور باشی!!! فک کن!
یعنی لنگ دراز زیر لب گفت: بسم الله...! و بعدم زیر چشمی راههای در روی مغازه رو چک کرد.

پشت بندشم مردک بدون توجه به لنگ دراز شروع کرد که میدونین چرا تو خونه که سوسیس میپزین سفت میشه اما سوسیسای بیرون نرم و آبداره؟  خوب چون اول بایست چند دقیقه سوسیسو با پوستش آب پز کنین و بعد سرخش کنین...
به اینجا که رسید دوباره نیشش باز شد و گفت: تو آب که میندازینش یه چند تا قل که بزنه باد میکنه و قد میکشه!!!

تورو خدا نگین که خوب چیزی که نگفته و تو مغزت خرابه! آخه مرتیکه ی مادر به خطا یعنی چی که ناموسه مردمو کنج دوکونت گیر انداختی و پورنو-سوسیس گرافی میکنی؟

خدا میدونه که لنگ دراز چقد معذب شده بود و مونده بود که آیا بایست بزاره بره یا به روی خودش نیاره...مخصوصن که رلهای کالباسه کت و کلفت و سرخ و صورتیه دور تا دوره مغازه هم بدجوری زهرشو آب کرده بود!

خلاصه آخرش که نطقه طرف تموم شد، لنگ دراز بدون هیچ حرفی پولو انداخت رو پیشخون و کیسه ی سوسیسو چنگ زد و مغازه رو به حالت فرار ترک کرد!
یعنی باورتون نمیشه، طرف موقع رفتن لنگ دراز برگشت گفت که : از آشناییتون خوشحال شدم!!! ای گوره پدره پدر سگت آخه سوسیس فروش!

 فک کن بری یه پاکت شیر بخری و آقا گاوه بیاد دمه در بگه از آشناییتون خوشحال شدم، مواظب خودت باش دورت بگردم!

آخه مرتیکه ی چلغوز! اون سوسیسه لامصبتو بزار تو لیوان آب سرد ( اگه جا نشد تو پارچ ) که اینجوری هار نشی تا یه ضعیفه سره ظهر میاد تو مغازت شورو کنی به پرت و پلا گفتن!
 
میگما. حالا که پست امروز با بی چاک و دهنی و مبتذلانه برگزار شد و رومون تو روی هم باز شد، بزارین یه خاطره ی با نمک هم براتون تعریف کنم:

یه روز، اون اوایل که لنگ دراز ترم یکی بود یه استادی داشت که این همیشه خیلی سر به سره دانشجوها میزاشت و بچه ها هم دیگه باهاش رودر بایستی نداشتن و خلاصه کلاس همیشه صحنه ی کل کله استاد و دانشجوها بود.
 خلاصه یه بار این بابا همینجوری که نشسته بود و طرح میکشید و بچه ها هم دورش حلقه زده بودند برگشت گفت که: اه این میزاتون معلوم نیس زیرش میخ داره خار داره چی داره که من هر بار میشینم شلوارم گیر میکنه و نخ کش میشه...از اول ترم تا حالا بیس تا شلوار سر این کلاس خراب کردم.

درینجا یکی از  دخترا یکهو برگشت گفت که :استاد عیب از میز نیس، لابد توی شلوارتون خار دارین!!! فک کن!!! یعنی دختره ی ابله به  محض اینکه جملش تموم شد تازه فهمید چی گفته و یهو رنگ و روش برید! نشون به اون نشون که یکدفعه همه لال شدن و دیگه تا آخره کلاس صدا از کسی در نیومد!

لنگ دراز یا سفره ماهی؟

موضع گیری آدم نسبت به ریخت و قیافش ازون مواردیه که در طول زمان دچار تغییر و تحول زیادی میشه. مثلن اگه شما صبح یازده اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هف تو آیینه خودتونو نگاه کردین و احساس الیزابت تیلوری بهتون دست داد، هیچ تضمینی نیست که اردیبهشت هزار و چارصد هم که خودتونو تو آیینه نیگا میکنین- البته اگه عمرتون به دنیا باشه و اصن به اونجاها بکشین- باز احساس خوشگلی بکنین.

یوهو دیدین که تو همین ده دوازده سال اونقدی زوار در رفته شدین که چیزی از ریخت و قیافتون باقی نمونده باشه یا چمیدونم مثلن شبیه تغاره دوغ شده باشین.

در واقع پروسه ی قزمیت شدن بلاخره دیر یا زود برای هر کسی اتفاق میوفته، شاید باور نکنین که مثلن برای همین لنگ دراز خودمون تقریبن از نوزده سالگی شورو شده.
یعنی الان یه چند سالیه که هر بار که عکسای قدیمیشو نیگا میکنه میبینه که ای بابا روز به روز خوشه دیروز!!!
یا چمیدونم میره شلوار جین سه-چار سال پیششو پیدا میکنه و میبینه که ای دل غافل، ده مرد تنومند لازمه تا اون جینو بکشن بیاد بالا. بستن تکمه که دیگه حرفشو نزن!
حتا ممکنه چار سال دیگه شلوار کردیه باباشو پاش کنه و ببینه که کاملن با طرح هیکلش مطابقت داره و دیگه کردی نیست و بلکه لوله تفنگیه.

اصن احساس شما از مورفولوژیتون در گذر زمان ، قضیه ی فوق العاده پیچیده و حساسیه که روی تک تک شئونات زندگیتونم تاثیر میزاره.

بزارین از اولش بگم، برای لنگ دراز اینجوری شروع شد که تا اواخر ابتدایی تصور خاصی از فیزیک خودش نداشت، یعنی حالیش نبود که خوشگله یا زشته یا معمولیه. در اصل ریخت و قیافه رو مستقل از خودش میدونست و احساسش بیشتر در گروی لباسش بود.
یعنی همینکه یه پیرهن چین چینی-دامن گل گلی تنش میکرد فک میکرد خوشکله.

بعدتر که رفت راهنمایی قوه ی تشخیص خوشکل از زشت و زشت از معمولی رو پیدا کرد، اما اینبار هم بیشتر اطرافیانو ارزیابی میکرد و هنوز تصور درستی از ریخت خودش نداشت.
مثلن میدونس الناز که بغل دستش میشینه دختره خوشکلیه یا چمیدونم سمانه زشته و ممکنه بعدها شوهر گیرش نیاد. اما هنوز راجب به خودش نظر قاطعی نداشت و بین خوشکل و زشت و معمولی در نوسان بود.

 این بود تا زمونی که رف دبیرستان.
اینجا دیگه درست تو اوجه کش مکشهای نوجوونیش و دوره ی خود-میمون بینی بود، یعنی مطمئن بود که موجود بی ریختیه و دلنگرون بود که بعدها توی خونه بمونه.

خوب اونزمون هنوز مکتب " زن باید خوشکل باشه، سفید و کمی چاق" طرفدارانه زیادی داشت و لنگ درازم تحت تاثیر همین جو یه سری استانداردهایی برای خوشکل بودن میشناخت که خودش هیچ کودومشو نداشت.
یعنی نه سرخ و سفید بود نه صورته گردی نه چشم و ابروی قاجاری ایی و نه دماغه عروسکی ایی.
یادمه همیشه با خودش میگفت: ای بابا یعنی نمیشد من قدری سفید تر باشم یا مثلن ابروهام پیوسته باشن؟! این ابروی پیوسته! اونقدری براش مهم بود که یکی دوباری تیغ انداخت وسط ابروهاش تا بلکم پرزها قوت بگیرن و ابروهاشو بهم بپیوندند!

یا چمیدونم عزا میگرفت که چرا مژه هاش فر خورده نیستند و خوب حالیشم نبود که این مسئله با قدری ریمل مالوندن حل میشه و جای نگرانی نیس.

خلاصه یکی دو سالی دائمن مشغول نقد ریخت و قیافه ی خودش بود تا اینکه یه صبح بهاری وختی سوم دبیرستان بود، خودشو توی آیینه تماشا کرد و همینجوری که باد از لای درز پنجره میزد و گیسای شونه نکردشو افشون میکرد یهو لنگ درازه توی آیینه رو پسندید.

اون لحظه ی تاریخی، لنگ دراز با دست و روی نشسته و پیژامه ی مامان دوز و رکابیه خال خال پشمیش جلوی آیینه ایستاده بود و برای اولین بار تو زندگیش حس کرد که: خوب لابد منم خوشکلم !

البته شاید این پروسه ایی که برای لنگ دراز اتفاق افتاده به نظرتون خیلی گاگولانه بیاد، چون الان دختر بچه های ده دوازده ساله هم حالیشونه خوشکلی یعنی چی و مثلن مراقبن که فیتنسشون به هم نریزه!
اما خوب لنگ  دراز قدری هپلی بود و خیلی دیر عقلش به این مسائل رسید، یعنی وختی به خودش اومد دید آدم گنده اییه که هنوز تمومی ابعاد و زوایاش برای خودش ناشناخته مونده. در واقع لنگ دراز یهو با موجوده غریبی که خودش باشه سورپرایز شد. انگاری سالها یه موجوده نامرئی بوده و حالا تازه داشت خودشو میدید و کشف میکرد.

 خلاصه یکی دو سال بعدم انقلاب " زن بایس خوشتیپ باشه، برنزه و نی قلیون " به راه افتاد و یکدفعه استانداردهای جدیدی برای خوشکلی تعریف شد.

اینجا دیگه لنگ دراز به یه ثباته هورمونی-عقلانی رسیده بود و با ریخت و قیافش ارتباط برقرار کرده بود و دیگه تو قید و بند حرف مردم و سلیقه ی هوشنگ جون و نظر شمسی خانوم هم نبود،  یعنی دیگه جلو آیینه نمی ایستاد به آه و ناله کردن که کاشکی این ریختی بودم یا کاشکی اون ریختی بودم.
 
البته که هنوزم ممکن بود احساس اسب آبی بودن یا چمیدونم گونیه سیب زمینی بودن بکنه. اما خوب به طور کلی با قضیه کنار اومده بود و فک میکرد همینیه که هست، گوره بابای ملت!

خلاصه منظور اینکه سخت نگیرید، آخرش که چی؟ زندگی صد ساله اولش سخته و بعدم تموم میشه میره پی کارش.
 اگه رژ صورتیه اکلیلی میمالین یا حرکتی میزنین، چمیدونم دمبلی، رکابی، پارویی چیزی میزنین واسه دل خودتون بزنین، واسه بالا بردن کیفیت زندگیتون بزنین.
ک.و.ن لق مردم...



پ.ن1: لنگ دراز در جنگل و دشت و دمن، وختی جوون بود.
پ.ن2: دیروز لنگ دراز از طریق کامنت یکی از خواننده ها دو زاریش افتاد که اینجا برای انتخاب محبوب ترین وبلاگ رای گیری به راه انداختن ...خوب با شما که رودربایستی ندارم لنگ درازم سریع تو صفحه ی اول چشم انداخت ببینه وبلاگش توی لیست هس یا نه، البته که بود و خوب مرسی که رای دادین.
 اما عجیبه که لنگ دراز به استثنای دو-سه مورد، بقیه ی وبلاگای محبوبشو تو صفحه ی اول پیدا نکرد، منظورم اینه که وبلاگایی هستن که بدجوری ارزش خوندن دارن ، اما خوب کشف نشده و بی سر و صدان...

پ.ن3: خوب رفیقز، لینکدونی یه دور به فا  ک فنا رفت. اینه که مجبور شدم تا جایی که حافظم قد میداد از نو لینکارو بزارم. خلاصه هرکی پس و پیشی چیزی شده و از قلم افتاده یه ندایی بده:)

معاشرت با اجنبی و باقیه ماجرا

پریشب لنگ دراز در ادامه ی معاشرت با اجنبی ها، با یه یارو اینگیلیسیه و یکی دو نفر دیگه رفته بود بام تهران.
یعنی نمیدونم ازین موجودات این گی لیسی بیخود تر و بی نمک تر هم روی زمین پیدا میشند یا خیر.
فک کنین آقاهه یه چیزه چل ساله ی زن و بچه داره اینگیلیسی بود که کلی هم از دماغ فیل افتاده بود و دائم یه پوزخند گوشه ی لبش بود که یعنی: ای جهان سومیهای بدبخت!
یعنی دائم ادا اطفار در میورد و سوالای کلیشه ایی میپرسید که وای چقده شما تخ.می هستید و اینا.

مثلن یه جا بر گشت از لنگ  دراز پرسید که ببینم این استخر هتل همارو خانومام میتونن بپرن توش شنا کنن؟
لنگ درازم همینجوری بیخودی گفت که : آره معلومه که میتونن، چرا که نه.
بعد طرف با نیشخند گفت: اونوخ ببینم بایست روسریم سرشون کنن دیگه؟ چون نصفی از اتاقای هتل یه ویوییه خیلی خوب و دلبازی روبه این استخره دارن.

خوب بابام جان آخه لنگ دراز از کجا بدونه که اتاقای هتل هما به کجا دید دارن، یه چیزی میگیا!!! آخه بابام اون تو اتاق داشته یا عمم که حالا من بدونم چی به چیه.

خلاصه لنگ درازم گفت : خوب نه پس اگه اینجوریه که نمیتونن اونجا شنا کنن.

بعد مرتیکه دوباره پرسید حالا ببینم آقاها چی میتونن اون تو جلوی خانوما شنا کنن؟ لنگ درازم برای خودش فتوا داد که: بله میتونن و فک نمیکنم مسئله ایی داشته باشه.

بعد آقاهه یه رفلکس خیلی عجیبی نشون داد که: وا یعنی چی که مردا نباس خانوما رو نگا کنن ولی خانوما میتونن مردای ما.یو پوشو دید بزنن و حالشو ببرن؟!

لنگ درازم پیش خودش گفت ای بابا ولمون کن حالا گیریم که چار تا شیربرنج مثه توام با شو.رته مامان دوزه خالخالی برن تو آب غوطه ور شن...آخه چیتو دید بزنن خانوما ؟ اون هیکل برنزتو یا اون شیکمه سیکس پکتو!  سیرابیه صورتی!

حالا یه چیزه مضحک اینکه همین اینگیلیسیه شدیدن عقیده داشت که: لیدی های ایرانی خیلی صک.ثی لباس میپوشن، البته این لباسی که میگم منظورش فیشنت و لینگری و اینا نبودا!

 منظور همین مانتو مقنعه-روسری و خلاصه چادرو چاقچولهای خودمون بود.
البته که نیویورک تایمزم چندوخ پیش برداشته بود یه مقاله داده بود به اسم "سک.ثی ایرینینز" راجب به این موضوع که چقدر مانتوها و کلن استایل لباس پوشیدن تو ایران فمینین و سک.ثی هستش.

لب کلام اینکه آقای اینگیلیسی و هیئت همراهشوت عقیده داشتند که دست بر قضا، یه خانوم با مانتوی اندامیه جیغ و مویه افشون و شال دلبر و کمربند طلایی و کفش عروسکیه پاشنه بیس سانتیه ایرانی به مراتب تحریک کننده تر از یه خانومه جین و تی شرت پوشه مو دمب اسبیه کفش اسپرت به پای اروپاییه.

حالا با نمک این بود که رفتنه همون بالاهای ولنجک یهو ما دیدیم یه بابایی پرید جلوی ماشین و بعدم چار زانو نشست کف خیابون!!! من یه لحظه فک کردم لابد طرف معتادی چیزیه  و خواسته خودشو بندازه جلوی ماشین که زورگیری کنه! حالا طرف چار تای بابای من هیکل داشت و سر و وضعشم مرتب بودا! ولی خوب دیگه تخیلم بیشتره این راه نمیداد.

تا اینکه پشت بندش یه خانومی هم از پرایدی که بغل خیابون پارک شده بود پرید وسط معرکه و شروع کرد به کشیدن دست این مرده و همینطور هم سرش داد میکشید... آخرش مرده هم بلند شد و رفت تکیه داد به پرایده و سرشو هم توی دستش گرفت و اینبار پهن شد کف پیاده رو و زنه هم همینجور داد و بیداد میکرد.

آخه مرتیکه ی گنده خجالت نمیکشی؟ میپری جلوی ماشین که یعنی خودکشی کنی ارواح خاک ننت؟ اگه تخم داری برو میخ بکن تو پریز!

خلاصه منظور اینکه دعواهای زناشوییتونو تو محیطای دربسته بکنین! و تو خیابون میمون بازی در نیارین.

بگذریم، یه کم به خومون بپردازیم! یعنی به من و لنگ دراز.
امروز لنگ دراز باز رفته بود پیش خانوم مشاور و یه ساعتی باهم صوبت کردن.
یعنی در اصل لنگ دراز صوبت میکرد و خانومه مشاور هم متناوبن دستمال کاغذی تعارف میکرد که لنگ دراز اشک و ریمل ریختشو پاک کنه.

بعدشم یه سری سوال کلیشه ای تو مایه های اینکه: لنگ دراز کیست؟ خوشبختی چیست؟ و آیا لنگ دراز خوشبخت است یا خیر؟ رو روی کاغذ نوشت و داد به لنگ دراز که تا هفته ی دیگه جوابای اینا رو بنویسه و بیاره.
حالا جالب اینکه از عصر تاحالا هرچی لنگ دراز اومده جوابارو بنویسه نتیجه چیزی مثل پست وبلاگی از آب درومده! یعنی ظاهرن بعد از یه مدت خودبخود خروجی مغز لنگ دراز صفر و یک شده و دیگه نمیتونه چار کلوم مثه آدمیزاد برای دل خودش بنویسه...خلاصه که فک کنم بایست گلچین و چکیده ایی از پستهای همینجارو پرینت بگیرم و به عنوان جواب تقدیم خانوم مشاور کنم!

اوه راستی داشت یادم میرفت، جدیدن لنگ دراز یک کرم مازوخیسمانه ایی پیدا کرده که میره تو یوتوب و ویدیوهای مربوط به تصادفو سرچ میکنه و میشینه تماشا میکنه و آدرنالین ترشح میکنه.  اینم یه نمونشه، ماکسیمایی که با دیویست و چل تا سرعت میزنه یه بی ام دبلیو ایکس سه رو میترکونه، البته چیزیم نمیشه و فقط راننده ی ایکسهه جابجا میزنه و یه کم میمیره!

پ.ن: فیدمان درست شد!

از کدو حلوایی و داوود گرفته تا عینکه شَنِل

لنگ دراز این چار پنج روز رو تمومن به مهمون بازی گذرونده. در واقع آقای فرنگ رفته برای چند روزی برگشته ایران و دنبال خودش یه سری برنامه و دوره همی به راه انداخته که همچنانم ادامه داره. ازونور یه دسته مهمون خارجکی هم از راه رسیدن که به خودیه خود یه پا تفریحات سالم و مایه ی انبساط خاطر بودند.

این خارجکی ها شامل یک زوج ایتالیایی میشدند که البته اصلاتن مال اروپای شرقی و اونورا بودند.

دختره موجودی کوچولو موچولو و قدری تپلی بود با قیافه ایی فوق العاده پیش پا افتاده و چشای بادومیه میشی رنگ. با تموم اینها ازین زشتهای تو دل برو و با نمک بود که سه سوته مهرش به دل آدم مینشست.
اونوخ پسره...اوه خدای من، یه جیگره متحرک بود! قند و نبات و شهد و عسلی که روی دو پا راه میرفت!!!
یعنی ازین چش ابرو مشکیهای دماغ قلمیه قد و بالا داره پدر سوخته!

اینجوری بهتون بگم که اگه این بی شرف ساکن ایران میبود سرش گیس و گیس کشی و اصلن قتل عام به راه می افتاد.
یا چمیدونم اگه پسر ایرانی ای نصف این تیپ و قیافه رو داشته باشه دیگه خدا رو بنده نیس و به کمتر از آنجلینا جولی هم راضی نمیشه، یعنی صد ساله سیاه نیگا هم به این دخترک زشته چشم میشی نمیندازه، چه برسه به اینکه بره بگیرتش!

واقعن یاللعجب ازین قوم کافرون! معلوم نیس عقلشون به کجاشونه. پسره عوض اینکه هر روز بره یه زیرخوابه مانکنه کمر شس سانتیه، مو پلاتینیومه ی، شال بادمجونیه پرادو سوار عوض کنه، رفته با این کدو حلوایی مزدوج شده.
اون خواهر و مادر بی غیرتشو بگو که گذاشتن بچه اینجوری سگ خور شه!

منظور اینکه من اشک تو چشام حلقه میزد از عشق پاک و فرا زمینیه این آقای خارجکی و خانومه کدوحلواییش.

البته که پسره روزای آخر شیطون شده بود و میپرسید که آیا اگه بیاد ایران میتونه دو تا زن با هم داشته باشه؟ لنگ درازم بهش گفت دو تا که سهله، تو میتونی ده تاشم با هم اداره کنی!

حالا ازونور همین خانومه راه به راه میگفت که وای لنگ دراز عجب ایرانیا خوشکلن و چقد این پسرای مو سیخ سیخیه تو کوچه و خیابون جیگرن و خلاصه اینکه دائم آب از لک و لوچش آویزوون بود!
لنگ درازم رو ترش میکرد و میگف نه بابا اینا حالا حالاها بایس رکاب بزنن تا به گرد پایه پسرای شما برسن! البته قصدش این بود که یه جوری حالیه زنیکه کنه که شوهر خودش با استانداردهای ایرانی پسند یه چیزی تو مایه های OpSs و Wow هستش! یعنی میترسید اگه مستقیمن از شوهره تعریف کنه یه وخ زنه غیرتی شه و بهش بر بخوره یا چمیدونم فک کنه به شوهرش نظر دارن!

حالا یه چیزه بانمک اینکه همین خانومه کدو حلوایی به لنگ دراز گیر داده بود که: شگفتا! تو عجب چش و چاری به هم زدی و من تا حالا همچین رنگه چشیو تو زندگیم ندیدم. منظورش این بود که رنگ چشای لنگ دراز تو هیچ مداده رنگی نیس!

خوب با شما که این حرفا رو ندارم، حقیقتش لنگ دراز یه جفت لنز آلا پلنگیه خاکستری داره که از قضا اون چند روز همینو مینداخت چشش!
اونوخ باره اولی که کدو حلوایی برگشت از رنگ چشش تعریف کرد، لنگ دراز به روی خودش نیورد که لنز تو چششه و با بی حیایی لبخند ژوکوند زد! یعنی در واقع تا حالا ندیده بود کسی اینقد اوسکول باشه که متوجه قلابی بودنه رنگ چشش نشه و ذوق زده شده بود.

حالا دختره هم ول کن نبود و چپ میرفت و راست میومد قضیه ی رنگ چشو مطرح میکرد و لنگ دراز هم معذب و شرمنده زمینو نگاه میکرد.
در واقع دیگه لنگ دراز راه پس و پیش هم نداشت و تا روز آخر با احساسات پاک این بیچاره ها بازی کرد!
خلاصه که اینها چنان موجودات ساده دلی بودن که حالیشون نمیشد چشم خاکستریه توپ توپیه دور مشکی نمیتونه طبیعی باشه.
یعنی شرط میبندم اگه جلوشون لنز چارخونه ی زرد و ارغوانی یا چمیدونم لنز با طرح پسر شجاع و هاچ زنبوره عسل هم میزدی، اونقدری شاتیل مغز و خنگول بودن که تصور کنن مسئله ژنتیکیه!

حالا اصن اینا رو ولش کن! جمعه عصر لنگ دراز این خانومه کدوحلوایی رو سوار کرده بود که باهم گشتی توی شهر بزنن که یکدفعه توی سراشیبیه مهستان ماشین ترمز خالی کرد!
یعنی نمیدونین چقد وحشتناک بود، تصور کنین در صد متریشون یه  ماکسیما به صورت لاک پشت واری داشت حرکت میکرد و داود هم با سرعت خدا تا داشت میرفت که بکوبونه پشت ماکسیما.
هرچی هم لنگ دراز با پزیشنهای مختلف ترمز میگرفت فایده ایی نداشت، یعنی یه پا، جفت پا، چار دست و پا و بلاخره تموم هیکل خودشو مینداخت روی ترمز و انگار که نه انگار...داوود عینهو الاغ برای خودش چار نعل میرف جلو.

تو اون لحظه مخه لنگ درازم کاملن تعطیل شده بود و اصلن عقلش نرسید که ترمز دستی بکشه یا چمیدونم ماشینو خاموش کنه یا هر غلط دیگه ایی.
تاره بدتر هول کرده بود و کلاجو فشار میداد. میدونین که تو سرپائینی هرچی کلاج بگیری ماشین بیشتر سرعت میگیره!

خلاصه آخرش لنگ دراز کلهم فرمونو ول کرده بود و فریاد و فغان سر داده بود، خانومه خارجکی هم دو دستی چسبیده بود به داشبورد و جیغ میزد!

تا اینکه بلاخره ماکسیماهه یوهو پیچید تو کوچه و جلوشون خالی شد و لنگ دراز همینجور بوق و چراغ زنان قل خورد و رفت پائین تا متوقف شد.

خلاصه ما که از میکانیکی سر رشته نداریم اما بعدم ترمزه خودبه خود درست شد...یعنی آخرش نفهمیدیم چی شد که خالی کرد و بعد چی شد که پر کرد و این صوبتا!


جالب اینکه بعد اون دیگه دختره رو چوبشم میزدی حاضر نبود بغل دسته لنگ دراز بشینه و تازه با یه حالت خاصی هم لنگ درازو نگا میکرد. لابد پیش خودش فک میکرد با این وضع رانندگی! و البته سوتیهای وحشتناک داوود، عمر لنگ دراز به یه سال دیگه قد نمیده! یعنی خونه پرش تا پائیز بکشه.

حالا لنگ درازم ازون روز فوبیای ترمزخالی-کنی گرفته و با سرعت دو تا میندازه تو لاین یک و با سلام و صلوات میره.

یاد یه چیزی افتادم، یکی از خانومای بلاگستان تلفنی با لنگ دراز صوبت میکرد که برگشت پرسید: ببینم لنگ دراز ماشینه تو چیه؟ همونی که تو بلاگت به اسم ابولفضل (منظورش داوود بود) صداش میزنی.
بعدشم گفت که با تعاریف لنگ دراز، همیشه فک میکرده داوود بایستی یه پیکان جوانانه زرده قناریه پنجا و هفتی باشه!
حالا درست از همون روز اون روی سگه داوود بالا اومده و اولش که زد و یک میلیون خرج تعمیر موتور رو دست لنگ دراز گذاشت، بعد هم که کمر به قتل لنگ دراز بسته و هر روز یه عیب و ایرادی پیدا میکنه...یعنی داره ثابت میکنه که به صورته بالقوه یه پیکان پنجا و هفتیه. اصلن حالا که اینطور شد: آخه فولکسه قورباغه ایی، ژیانه گوجه ایی، سه پاچه ی رو باز...هان؟ هااان؟ خوب شد؟ یه میلیونی که از نونه شبم زدم ریختم تو حلقتو تف کن ببینم؟

پ.ن1: خوب لنگ دراز بلاخره تو این هفته رف پیش مشاوری که ده روز پیش ازش وقت گرفته بود، طرف هم برگشت گفت که بایس رو خاطرات گذشتت کار کنم که فراموششون کنی، منظورش احتمالن این بود که کلهم لنگ دراز تعطیله و بایس یه دور ری استارت بشه. به همین منظورم بایس هش، نه باری بیای مشاوره از قرار هر بار چل و دو هزار تومن که نه بارش میکنه نزدیک سیصد و هشتاد هزار تومن.
آخه این رسمشه؟ چرا اینقد گرون؟ خجالت نمیکشین؟ لنگ دراز حداکثر میخواس دو زار واسه این برنامه ی مشاوره خرج کنه. حالا هم مونده که بین مشاوره و این عینک آفتابیهه کودوم بیشتر میتونه به خوب شدنه حالش کمک کنه!


پ.ن2: تا حالا چند نفر اومدن گفتن که نتونستن لینک لنگ درازو به گوگل ریدر اضافه کنن. اگه کسی میدونه مشکل از کجاس یه ندایی بده، ثواب داره!